محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1817
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سماك هجيمى گويد : به وقت سقوط بهر سير شاه كسان خود را به حلوان فرستاده بود و چون مسلمانان به آب زدند پارسيان بفرار بيرون شدن و سپاهشان بر ساحل ، مانع عبور مسلمانان و اسبان آنها شدند و جنگى سخت در ميانه رفت تا يكى ندا داد كه براى چه خودتان را به كشتن مىدهيد به خدا هيچكس در مداين نيست و پارسيان گريزان شدند و اسبان از دجله عبور كرد و سعد نيز با بقيهء سپاه گذشت . مهلب گويد : پيشتازان مسلمانان به دنباله هاى پارسيان رسيدند و يكى از مسلمانان بنام ثقيف از طايفهء بنى عدى بن شريف بيكى از پارسيان رسيد كه راهى را گرفته بود تا دنبالهء ياران خويش را حمايت كند . پارسى اسب خويش را بزد كه به مرد ثقفى حمله كند اما اسب پيش نرفت . آنگاه اسب را بزد كه فرار كند اما اسب فرمان نبرد تا مسلمان به دو رسيد و گردنش را بزد و ساز و برگش را بگرفت . ابو عمر گويد : آن روز يكى از چابكسواران عجم در مداين در ناحيه جازر بود به دو گفتند : « عربان آمدند و پارسيان گريختند » اما بگفتهء كسان اعتنا نكرد كه به خويشتن اعتماد داشت و برفت و به خانهء مزدوران خود در آمد كه جامه هاى خويشتن را جابجا مىكردند . گفت : « چه مىكنيد ؟ » گفتند : « زنبوران ما را برون كرده و بر خانه هاى ما چيره شده » چابكسوار پارسى تفك و گل خواست و زنبوران را هدف كرد و به ديوارها كوفت و نابود كرد . آنگاه خبر حملهء عربان به دو رسيد كه برخاست و بگفت تا مركب او را زين كنند اما تنگ ببريد و با شتاب آن را ببست و بر نشست و بيرون شد و جايى توقف كرد و يكى بر او گذشت و ضربتى زد و گفت : « بگيرد كه من ابن مخارقم » و او را بكشت و برفت و به دو توجه نكرد . سعيد بن مرزبان نيز روايتى چون اين دارد و نام قاتل پارسى را اين مخارق پسر شهاب ياد مىكند .